خرید بک لینک

تو فکر میکنی کاری باهام نمیکنی اما من اینو یه تنبیه شدید میدونم که ای کاش بدنی بود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 18:37 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: سینا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 15:37

چند وقته از آرزوهام برای ارش تعریف میکنم مثلا میگم...حالا که سه روز تعطیله پاشیم بریم آستارا. خونه بگیریم. بریم بگردیم. بچرخیم...اصلا نه بیا بریم لویزان...اتیش روشن کنیم. چایی آتیشی بخوریم...جوجه کباب درست کنیم...هووووم....چه خوب میشه.... یا مثلا توی ذهن خودم می‌سازم میریم رستوران اینو میخورم....اونو می‌خریم....بعدش انگار واقعا اتفاق افتاده حالم خوب میشه + نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 12:40 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: سینا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 15:37

خیلی خستم از نظر روحی. هیچ کس نیست راحت حرف بزنم باهاش درد و دل کنم. خنده کنم. گریه کنم. آخرین باری که با مامان بحثم شد گفتم من حرف میزنم تو چرا بهت بر میخوره راجع به خودم دارم میگم. گفت من خوشم نمیاد از حرفات. ساکت باش. دقت کردم فکر کنم بقیه هم همینطوری فقط روشون نمیشه بگن. البته نسترن جوری میپره وسط حرفام که کاملا متوجه میشم داره بهم میگه خفه شو.دوست ندارم دیگه حس ف بزنم. دوست ندارم دیگه توی اجتماع باشم.دوست ندارم دیگه باشم. + نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ ساعت 12:6 توسط من

برچسب: نویسنده: سینا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 15:37

صفحه بندی